چند وقتی به دلیل بیماری قدیمی مجبور بودم بیشتر استراحت کنم و چند روزی هم بیمارستان بستری بودم.
با خواندن نظرات پر مهر شما یاد ایامی افتادم که با بازگشتم از بیمارستان به خانه بانوی زیبایم مشتاقانه منتظرم بود. مثل الان که شما منتظر شنیدنید. حس زیبایی دوباره تجربه شد بعد از سالیان دراز و اشکی وصف ناپذیر در چشم هایم
فردا ادامه انتظارنامه را می نویسم
جوانان قدر معشوق خود را بدانید و قدر روزهایی زیبا که تکرار شدنی نیستند...
ممنونم از لطف بی انتهای شما دوستان عزیزم. مانند فرزند دوستتان دارم و برایم عزیز هستید.
می خواهم از خاطرات خود و بانویم بنویسم. بانویی که عاشقانه دوستش داشتم و دارم.
بهتر است از مراسم آشنایی و پیوندمان بگویم.
32 سال پیش با کاسه ای آش! بانویم ساکن خانه کوچک آخر کوچه ما بود. نمی دانم مجذوب چشمان محجوبش شدم یا وقار و شخصیتش. بعد از ظهر سرد پاییزی بود. من در خانه تنها. 23 ساله بودم و اوج جوانی. آن بعد از ظهر چقدر عجیب بود مثل بعد از ظهر رفتنش. مشغول سر و کله زدن با رادیوی قدیمی پدر بودم. زنگ در به صدا در آمد. حوصله گذشتن از حیاط بزرگ خانه برای باز کردن در را نداشتم. به خاطر همین خود را به نشنیدن زدم. اما چیزی در دلم گفت برو. و من رفتم. دیر رسیدم. بانویم چند گامی از خانه دور شده بود اما با صدای باز شدن در برگشت. دختری فرشته سان دیدم. قیافه اش معمولی بود اما چشمانش... چشمانی سیاه و درشت و آهو مانند. قدرت نداشتم کاسه را از سینی بردارم. اخمانش در هم رفت. به خود امدم. کاسه را برداشته و تشکری از ته گلو کردم. تا آن زمان معنی عشق را نفهمیده بودم. ایستادم تا رفت. دنبالش کردم با نگاهم. فکر کنم سنگینی نگاهم را حس کرد. برگشت. لبخندی زدم اما رفت.
برگشتم داخل. با اینکه گرسنه نبودم اما با قاشقی برگشتم. اولین قاشق را خوردم. حس کردم بهترین آش عمرم بوده. یا شاید هم بهترین غذای عمرم.
منتظر شدم تا مادر آمد. کاسه آش را دید. ماجرا را تعریف کردم اما چیزی از حس درونم نگفتم. خیلی کلنجار رفتم که بگویم یا نه و بعد از 2 روز تصمیم گرفتم و گفتم. عصبانی شد. به عقیده اش من تنها پسر خانواده ثروتمند و تنها نوه پسری خاندان بزرگ طاهر خان که وارث ثروت عظیمی بودم شایسته بهترین دختر بودم. من اما تصمیمم را گرفته بودم. با پدرم نمی توانستم صحبت کنم. او مرا داماد عمویم می پنداشت. از مادر هم نا امید شدم. تصمیم گرفتم خود اقدام کنم. از همسایه ها درباره شان پرسیدم. تازه وارد این محل بودند و کسی چیز زیادی نمی دانست. فقط یکی گفت 6-5 فرزند هستند و یک پدر و مادر مسن. فردایش پسری را دیدم که از خانه شان خارج شد. ترسیدم. نمی دانم از چه اما با خود فکر کردم که شاید همسرش باشد. نزدیک تر که آمد آسوده شدم. از شباهتش به بانویم پی بردم که ممکن است برادرش باشد. به طرفش رفتم. سلام کردم اما برای ادامه دادن حرفی نداشتم. جوابم را با گرمی داد. دست دراز کرد برای دست دادن. هم سن و سال خودم بود یا شاید هم بیشتر. نامش را پرسیدم. گفت محمد. و گفت از آشنایی با من خوشنود شده و باید برود. من از او خوشحال تر بودم شاید به خاطر بانویم. در حال دور شدن داد زدم من هم حسین هستم. برگشت و خندید و دستی تکان داد. به خانه رفتم. داخل حیاط راه رفتم و راه رفتم. به خود که آمدم هوا تاریک بود. به داخل خانه رفتم. مادرم سنگین بود. پدرم هم معنی دار نگاهم می کرد. راستی پدر کی برگشته بود؟ سلامی دادم و رفتم. خوابیدم. تا صبح خواب چشمانش را دیدم.
ادامه خواهم داد...
پیشه ام یادم نیست! نامم شاید حسین باشد. آری حسین
اطرافیان نام های زیادی برایم دارند. مرد همسایه مرا پدر جوانک های محل مرا پدربزرگ و بقیه استاد صدایم می زنند. استادی تنها و خسته از زندگی
گذشته های زیبا در کنار مهربان همسرم داشتم اما او رفت و من تازه فهمیدم زندگی بی او یعنی حسرت یعنی تنهایی یعنی مرگ
تا وقت رفتنش بودنش را باور نداشتم. قدرناشناس نبودم اما می توانستم بهتر باشم. آرزویم بازگشتش از سفر بی بازگشت مرگ است. قدیمی ها گفته اند مرگ حق است اما حق همسرم مرگ نبود.
در ادامه بیشتر خواهم گفت
تا بعد...